مشغول تماشای بقیـه بودم و پامو هم انداخته بودم روی پام و تکون مـیدادم و گیلاسمو کـه تقریبا نصفشو خورده بودمانگشتام نگه داشته بودم کـه صدایی از بالای سرم شنیدم.سرمو اوردم بالا.پسر قد بلند و خوش هیکلی جلوم ایساده بود و ازم درخواست کرد.خیلی خوشتیپ و باجذبه بود اما خیلیم مـهربون و دوست داشتنی بـه نظر مـیومد.گیلاسو روی مـیز گذاشتم و از جا بلند شدم کـه سامان دستمو گرفت و روبه پسره جذاب گفت کـه قبلا ازم درخواست کرده بود.خب چی از این بهتر؟؟بارید سامانو مـیشناخت و یـه حسی بهم مـیگفت اشناها روش بیشتر اثر مـیذارن گرچه خودشم داشت با یـه مـیید.به خواسته من البته طوری کـه سامان نفهمـه رفتیم گوشـه سالن جایی کـه بارید داشت مـیید و کنار اونا شروع بـه کردیم.سامان درحالی کـه دستشو پشت کمرم مـیکشید با صدایی کـه فک کنم همـه دور و وری هامون شنیدن گفت
-چقدر ناز شدی ملوسک!
تو دلم چند که تا فحش نصار سامان کردم.انقدر بلند گفت کـه یـه لحظه حس کردم همـه دارن بـه ما نگاه مـیکنن البته به منظور من کـه بد نشد چون بارید خیلی سنگین منو زیر نظر داشت.سرمو گذاشتم روی شونـه سامان چون قدش زیـاد بلند نبود بهش مـیرسیدم.با دست دیگش موهامو نوازش کرد و در گوشم گفت
-مـیخوام باهات بحرفم.
ریز خندیدم و با صدای کشداری گفتم
-خب بحرف!
-مـیشا...تو..تو...من دوست دارم.
یـه لحظه و متوقف کردم و روی پنجه پا ایستادم.درگوشش با صدای کشدار گفتم
-توام مثه برادرت؟مث سینا عاشقمـی؟
-نـه....باور کن مثه اون نیستم...من واقعا عاشقتم...واقعا..
و ادامـه دادم و با کمـی مکث گفتم
-شما نمـیتونید واقعا عاشق بشید.یـادته که...پدر خدابیـامرزتم عاشق ت نبود..فقط بخاطر پول با اون ازدواج کرد....فقط پولللللللل
خیلی ناجور توی چشماش نگاه کردم و بعد از چند ثانیـه زدم زیر خنده..خیلی بلند طوری کـه همـه بـه ما نگاه مـی...گردنمو دادم عقب و سرومو هم بین زمـین و هوا ول کردم و مـیخندیدم..خیلی بد خودمم باورم شده بود مست کردم اما همش بازی بود..چند بار نزدیکه بود بخورم زمـین اما سامان نگهم داشت...کم کم داشتم مجلسو بـه هم مـیریختم درحالی کـه خودم مـیدونستم دارم فیلم بازی مـیکنم...اینقدر خندیدم کـه یـه دفعه خیلی ناگهانی یکی منو از روی زمـین کند...چشام بسته بود و نمـیدیدم کیـه اما نفسای داغش...اخ...اخ..اخ..نفساش گردنمو مـیسوزوند...از قصد سرمو دادم عقب تر که تا گردنم اتیش بگیره.از سالن خارج شدیم... رمان گردنمو خورد بـه اتاق رسیدیم...درو با لگد باز کرد و منو خوابوند روی تخت.درو بـه هم کوبوند و نشست پایین تخت...چشامو باز کردم...مدام دستشو مـیکرد توی موهاش با صدای کشداری گفتم:
-اومــــــــــــــــــم، رمان گردنمو خورد بیـا این جا عزیزم.
و زدم زیر خنده....بازم از اون خنده های مستانـه....بازم دیوونـه شدن بارید...بازم چهره عصبانیش کـه من خیلی دوسش داشتم...چند بار دیگه دستشو کرد توی موهاش...هر بار تند تر از دفعه قبل...صبرش تموم شد و گفت:
-چند که تا خوردی؟
-اومـــــــــ ،نمـیدونم.سه که تا چهارتا.بیـا پیشم دیگه.
به همراه این حرف نیم خیز شدم کـه باریدو با خودم بکشونم روی تخت اما با دست یـه سینم فشاری اورد و منو هل داد.ناخوداگاه گفتم
-اخ.چی کار مـیکنی؟
-چی خوردی؟
برای این کـه ماجرارو خوشگل کنم گفتم
- فک کنم،اخ سرم گیج مـیره..
به بارید نگاهی انداختم و با صدای مظلومانـه ای گفتم
-چم شده؟؟مطمئن باش بیـای کنارم خوب مـیشم.بیـا دیگه....
در اتاق باز شد و همون ی کـه داشت با بارید مـیید اومد تو.به من و بعد بـه بارید نگاه شاکیـانـه ای انداخت و گفت
-بیـا دیگه باری.بقیـه کارمون چی پس؟
-تو برو.
-اِاِاِاِاِ.
-مگه نمـیبیمنی حالش بده؟
-حالش بده کـه بده!به ما چه؟اصلا بـه تو چه؟
بارید برگشت و نگاش کرد کـه حساب کار دستش اومد و رفت بیرون. رمان گردنمو خورد با مظلومـیت گفتم
-اون کیـه کـه به تو مـیگه باری؟کسی حق نداره بـه تو بگه باری جز من...
-بس کن.
-بیـا امشب باهم باشیم.برای شـهی اشکالی نداره.بیـا دیگه.
یـازم بـه این گفتم شـهی!اًه!
-بگیر بخواب.
از لحنش ناراحت شدم و گفتم:
-نمـیمونی با من؟
برگشت و نگام کرد و گفت:
-نمـیفهمـی چی مـیگم؟بگیر بخوابببببببببب.
دوباره مظلوم شدم و گفتم
-باشـه نمون.به سامان مـیگم بیـاد پیشم تازه اون دوسمم داره.مث تو نیس کـه همش دنبال هوس بازیـاش باشـه!
از جا پاشدم و همـینطور کـه به سمت درون حرکت مـیکردم سامانو صدا مـیزدم کـه بارید دستمو گرفت و کشید.افتادم توی بغلش.منو خوابوند وسط تخت و چند لحظه خیره شد بـه من.بعد از چند لحظه گفت
-مـیخوابی یـا بخوابونمت؟
دوباره مظلوم شدم و گفتم
-اگه تو باهام بخوابی منم مـیخوابم.
بهش خیری شدم و منتظر جواب بودم.اونم بهم خیره بود و داشت فکر مـیکرد.نگاهمو که تا اونجایی کـه مـیتونستم س#ک#س#ی کردم.نگاش یـه جورایی سر درگم بود.چه مـیدونس من مست نیستم؟الان فقط کافی بود بخوابه کنارم!هه فک کرده نمـیفهمم...ولی بازم به منظور من بد نمـیشـه من از خدامـه...پوزخندی زدم و گفتم
-به چی فکر مـیکنی؟ فک نداره کـه بیـا.
سرشو انداخت پایین و با دست صورتشو پوشوند.زیرچیزی زمزمـه مـیکرد کـه نمـیفهمـیدم ولی خیلی دوس داشتم بدونم.
از جا بلند شد و سمت درون حرکت کرد.
-کجا مـیری پس؟؟
نشستم روی تخت و نگاهش کردم.کلید رو توی درون چرخوند و اومد طرفم.نشست رو ب روم و در سکوت نگام کرد. هاش بالا پایین مـیرفتن...از دورم مـیتونستم نفسای داغشو حس کنم کـه انگار داشتن لباسمو بـه اتیش مـیکشوندن...دستشو فرو کرد توی موهاش...چند بار تکرار کرد...دیگه صبر منم داشت تموم مـیشد....دستمو انداختم دور گردنش و با خودم کشوندمش روی تخت...روی پهلو خوابیدم و اونم رو ب روم...موهامو از روی صورتم کنار زد...لبخندی زدم اما سعی کردم مخفی بمونـه....سرمو بردم جلو تر...جلوتر و جلوتر....لبام توی مـیلیمتری لباش قرار داشت.... جلوتر و لبای داغشو بوسیدم...کاش مـیشد همـیشـه مست باشم...مست لباش...
××××××
داشتم از زور ذوق مـیمردم.پالتوی سفید با شلوار لوله تفنگی سفیدی هم پوشیدم.شال سفید و بوت های که تا روی زانو سفید.مـیترسم یـه وقت سفیدک ب!کلاه ست با پالتو مو هم سرم کردم ولی موهامو ریختم دورم.از درون خونـه خارج شدم.طول حیـاطو طوری طی کردم کـه پنج ثانیـه ای رسیدم.پورشـه مشکی ای جلو درون ایساده بود. رفتم جلو و دستگیره رو کشیدم ام درون باز نشد!چند بار دیگه امتحان کردم بازم بی فایده بود.سرمو خم کردم و نگاهی بـه داخل ماشین انداختم.نشسته بود پتش فرمون و به من نگاه مـیکرد اما که تا من اومدم درارو باز کر و به جلو خیره شد!درو باز کردم و سوار شدم...درو بـه هم کوبیدم کـه باعث شد شیش متر بپره بالا. مثل خودش بـه روبه رو خیره شدم و کاملا عادی نشستم سرجام.ماشینو روشن کرد.چند لحظه صبر کرد و بعد گفت:
-کمر بندتو نمـیبندی؟
نو دلم بهش پوزخندی زدم.چند لحظه مکث کردم و بعد با شدت سرمو برگردوندم بـه سمتش.خواستم حرفی ب کـه دیدم موهاش مثه شلاق خورد تو صورتش!موهامو دادم پشت گوشم و سعی کردم از پروییم کم نشـه و گفتم
-اخی...نگرانمـی؟
-مگه حتما حتما نگرانت باشم کـه بهت بگم کمر بندتو ببند؟
سرمو برگردوندم و درحالی کـه کمر بندمو مـیبستم گفتم :
-شاید.
سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم و گفتم:
-نمـیخوای بری؟
-کجا؟
-بهم نگفتی مـیخوای منو کجاببری.
درحالی کـه دنده رو عوض مـیکرد گفت:
-شال نداشتی؟
-چطور مگه؟
سرشو برگروند و به کلاه و موهام کـه از توی کلاهم بیرون زده بود نگاه سرسری کرد.موهامو با دست کشیدم طرفی کـه نمـیدید و گفتم:
-تو ام نامحرمـی.
انگاری خیلی بهش برخورد!چند دقیقه بعد جلوی یک پاساژ نگه داشت و پیـاده شد.درارو قفل کرد و رفت داخل پاساژ.لحظاتی بعد با کیسه کوچیک و خوشگلی توی دستش نشست توی ماشین.کیسه رو انداخت روی پام و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.دستمو کردم توی کیسه و اوردم بیرون.یـه شال سفید بود اونم چه مارکی!
-این چیـه؟
-سرت کن.
با اخم بهش نگاه کرد و گفتم
-مگه کلاهم چشـه؟
سکوت کرد منم شالو گذاشتم توی کیسش و در داشپورت رو باز کردم.دستمو بردم تو کـه صداش بلند شد.
-یـا سرت مـیکنی یـا همـین الان برمـیگردیم.
انقدر صداش بلند بود کـه گریم داشت درمـیومد!انگار بیتا راس مـیگفت داداشش زیـادی غیرتیـه!کلاهم از سرم برداشتم و پرت کردم توی داشپورت.شال رو از داخل کیسه دراوردم و انداختم روی سرم.ایینـه رو دادم پایین و موهامو کـه تازه چتری زده بودمو مرتب کردم.چتری خیلی نازم مـیکرد گوگولی مگولی.کارم کـه تموم شد ایینـه رو دادم بالا و تکیـه دادم.در داشپورت رو باز کرد و تل مشکیـه ساده ای دراورد.گرفت سمتم و گفت
- تو اون چتریـارو.
تلو از دستش گرفتم و گفتم
-چرا؟
بازم جوابی نداد.اخه تل توی داشپورتش چیکار مـیکرد؟مگه اون تل مـیزد؟به موهاش نگاهی انداختم.یعنی فقط بخواتر من تل خریده یـا واسه دیگه ای.....
همون ی کـه باهاش ید اونم چتری داشت! تلو انداختم توی داشپورت چون هم دوست نداشتم تل یـا کلیپس دیگه رو بزارم سرم هم از فکر این کـه مال دیگه ای باشـه کـه با بارید رابطه داشته باشـه بدم مـیومد.دوباره صدای دادش بلند شد:
-مگه نمـیگم موهاتو تو؟
بریده بریده گفتم
-م..ا..ل...ل..تو کـه ...نیست!
-حرف نزن.
-مال دیگه ای ه دوست ندارم.
-گوش مـیدی یـا نـه؟
-نـه.اصلا تو بـه چتریـای من چی کار داری؟
زیرزمزمـه کردم:یـه روزم با تو نمـیشـه اومد بیرون!
-ول کن.دوس دارم بیرون باشـه.
-بیرون باشـه کـه مردا با چشمای هیزشون تورو نگا کنن!
با پرخاش گفتم
-اکه قرار بود با چشمای هیزشون منو نگا کنن چرا تو این کارو نمـیکردی؟
نیشخندی زد و به رانندگی ادامـه داد.تازه فهمـیدم چی گفتم!سرمو انداختم پایین و با ریشـه های شالم ور رفتم کـه گفت:
-همـه کـه مثه من چشم چرون نیستن.
سرمو اوردم بالا و با تعجب نگاش کردم.اون کجاش چشم چرون بود؟؟دوباه ادامـه داد
-من فقط بـه موهای تو نگا نمـیکردم.پس تو.
واییییی!چقد ضایع شدم.چشم چرون.
-نمـیکنم.بهم نمـیاد.
نفس عمـیقی کشید و ضبطو روشن کرد.خواننده شروع کرد بـه خوندن.خودشم باهاش زمزمـه مـیکرد.البته زمزمـه کـه چه عرض کنم بیشتر داشت مـیخوند!واییییی چقدر صداش قشنگه!قربونش برم...
تو نفسه دوباره بودی
وقتی تو شبم ستاره بودی
تو زمزمـه بارون تو قلبمو ازم ربودی
این روزا دلت جای دیگست
چشات محو چشای دیگست
برو کـه کشتی احساسم و
نگو چیزی فقط برو
برو برو برو برو برو
برو برو دیگه از اینجا برو
نـه دیگه نـه نمـی خوام عشق تو رو
برو نگو کـه من و تو مال همـیم
حرفی نمونده کـه با هم بزنیم
برو برودیگه از اینجا برو
نـه دیگه نـه نمـی خوام عشق تو رو
برو نگو کـه قلب من مال تو یـه
حیف دلی کـه گرفتار تو یـه
برو برو برو برو برو برو
مـیدونی دلم برات مـی سوزه
قلبت یـه روز تو تنـهایی مـی پوسه
من و تو شدیم دو خط موازی
خودت خواستی تو زندگی ببازی
آره عشق تو بعد دادم و
نمـی خوام بمونی تو یـادمو
برو کـه کشتی احساس مو
نگو چیزی فقط برو
برو برو برو برو
برو برو دیگه از اینجا برو
نـه دیگه نـه نمـی خوام عشق تو رو
برو نگو کـه من و تو مال همـیم
حرفی نمونده کـه با هم بزنیم
برو برودیگه از اینجا برو
نـه دیگه نـه نمـی خوام عشق تو رو
برونگو کـه قلب من مال تو یـه
حیف دلی کـه گرفتار تو یـه
برو برو برو برو برو برو
(برو برو از فرزاد فرزین)
خورد تو ذوقم بدجور!!! اشکم داشت درمـیومد کـه رسسیدیم.فورا از ماشین پ بیرون.اینم یکی از خصوصیـاتش بود دیگه یـه روز باهاش مـیومدی بیرون کوفتت مـیشد!انگار قصد نداشت پیـاده بشـه...تکیـه دادم بـه ماشین کـه یـه دفعه دربه هم خورد.دستمو گرفت و کشید با خود کمـی اونور تر و خواست با صدایی کـه سعی مـیکرد اروم نگهش داره حرفی بزنـه کـه دستمو از دستش بیرون کشیدم وگفتم
-تو نامحرمـی.یـادت کـه نرفته؟
بدون هیچ حرفی یـا اخمـی گفت:
-نمـیگی لباست سفیده کثیف مـیشـه؟
به ماشینش نگاهی کردم و گفتم
-شما کـه ماشینت داره برق مـیزنـه!
-تو کـه اصلا بـه ماشین نگاه نکردی و چسبیدی بـه ماشین.
-اشکالی نداشت خب!فوقش تو برام یـه ست خوشگل تر مـیخریدی.
ازش فاصله گرفتم.بی صدا کمـی خندید و زیرچیزی گفت کـه نفهمـیدم.دنبالم دوید.منم به منظور اینکه ماجرارو خوشگل کنم دیویدم و ازش دور شدم.من مـیدوییدم اومنم دنبالم.البته من پشتمو نگاه نکردم اما حتما مـیدویید دیگه.....خواستم خوشگل ترش کنم به منظور همـین چند لحظه ایسادم و بعد با کله خودمو انداختم توی برف.یـه لحظه فکر کردم دماغم شکست!از برف نیومدم بیرون که تا خودش بیـاد.تمام اجزای صورتم داشت قندیل مـیبست.چند دقیقه دیگه هم موندم اونجا کـه دیگه نتونستم و از جا پاشدم...دورو ورم رو نگاهی کردم اما دریغ از بارید!از جا پاشدم و لباسمو تکوندم که تا برفا بریزه.چند قدم برداشتم اما پیداش نمـیکردم : رمان گردنمو خورد[رمان....رمان...رمان رمان گردنمو خورد]